تحلیل فیلم «10» براساس مبانی علوم ارتباطات
معرفی کوتاه فیلم
فیلم ده (Ten) ساخته عباس کیارستمی در سال 2002 میلادی، فیلمی است اپیزودیک که در 10 آیتم در یک موقعیت ثابت(داخل یک اتومبیل) به مسایل اجتماعی زنان ایران می پردازد.
این فیلم در ایران مجوز پخش نگرفت و به روی پرده نرفت. عباس کیارستمی کارگردان فیلم در این خصوص می گوید: « با توجه به اینکه 10، فیلم کم هزینه ای بود و به صورت دیجیتال ساخته شد، من چندان از نظر اقتصادی ضرر نکردم. هر چند که وقت زیادی صرف ساختش کردم».
معرفی کارگردان
عباس کیارستمی متولد 22 ژوئن 1940 در تهران است. وی که کار خود را در مقام کارگردان با فیلم « نان و کوچه» در سال 1970 میلادی آغاز کرد، تاکنون 35 فیلم را کارگردانی کرده است که آخرین آن « جاده کیارستمی» است. عباس کیارستمی، با ساختن مستندهایی درباره کودکان و آموزش شروع کرد و سپس از فیلم های کوتاه به فیلم های هنری روی آورد که برای او جوایز متعددی از سرتاسر جهان به همراه داشت.
در سالهای اخیر نگاههای سفید و سیاهی به وی شده است و علاوه بر اینکه آثارش در سینماهای داخلی اکران نمی شود، از یک سو او را به عنوان کسی می شناسند که با آثارش نظریه های ارتباطی مارشال مک لوهان را اثبات کرده است و دارای سبک خاص سینمایی است و از سوی دیگر کارگردانی صرفا جشنواره ای معرفی اش می کنند که با انتخاب سوژه های سیاه به دنبال سینمای فرمالیستی و محفل پسند است. از یک طرف می گویند کیارستمی بسیار نماد پرداز است و جنبه های مختلف زندگی بشر را با استفاده از نشانه هایی غیرمستقیم مطرح می کند و کسان دیگری معتقدند وی تنها فیلم هایی ساده، تلخ و فاقد تکنیک تولید می کند.
هرچند تا به امروزجایزه نخل طلای عباس کیارستمی درخشان ترین نقطه در سینمای ایران است اما تمام آن به خاطر یک بوسه در سایه قرار گرفت. او گونه کاترین دونوو را بوسید! در همان زمان، او بر صحنه گراند تیه تر لومیر در کن در حال دریافت نخل طلایش برای طعم گیلاس از دست این هنرپیشه فرانسوی بود. (جایزه ای که آن را به طور مشترک با شوهی ایمامورا، دریافت کرد).
معرفی بازیگر اصلی فیلم: مانیا اکبری
مانیا اکبری بعد از فیلم 10 در سال 2004 میلادی یک فیلم اپیزودیک دیگر با نام 20 Fingers را نویسندگی، کارگردانی و بازی و جایزه های متعددی از جمله جایزه جشنواره ونیز سال 2004 را در بخش سینمای دیجیتال و جایزه هئیت داوران جشنواره بین المللی باهاما را در دسامبر 2004 کسب کرده است.
تحلیل (نقد) فیلم
در این فیلم کیارستمی طبق معمول از نابازیگران بهترین بازیها را گرفته است و جزییات روایتی نظیر حوادث روزمره و محاورات حاشیه ای بی ربط به اصل داستان، به واقع گرایی و قابل باور بودن کلیت اثر و شناخت شخصیتها کمک کرده است و حس جامعه مردسالارانه ای که مانیا در ارتباطات روزمره اش در آن محاصره شده است به نحو مناسبی در این حوادث و برخوردهای کوتاه به تصویر درآمده است.
10 یک درام مستند است و داستان آن راجع به زن مطلقه ای است که حالا با اعتراض پسر نوجوانش نسبت به جدایی او و همسرش روبروست و این زن بین خواسته های پسر و احساس استقلال زنانه در زندگی در تضاد است.
داستان فیلم قصه زنی است که شبیه خیلی از آدمها، رفتارها و نمودهای بیرونی اش با احساسات درونی وی در تعارض هستند. مانیا زنی است که به دیگران نشان می دهد که می خواهد جدا از قید و بندهای عرف جامعه رفتار کند، می خواهد هم خانواده، هم شغل را در کنار یکدیگر داشته باشد. می خواهد به فکر خودش باشد، در عین حال مادر خوبی هم باشد. کارهای خانه داری را به نوکر و کلفت بسپرد، و بالاخره می خواهد در جامعه مرد سالار زندگی کند و بهیچوجه یک زن سنتی نباشد.
یک نکته کلیدی که از ابتدای داستان در همه اپیزودها به آن تاکید می شود مسئله « تعلق» است. مانیا مرتبا شعار عدم تعلق و عدم وابستگی را برای نزدیکانش تکرار می کند و جایی هم بصورت نصیحت به یکی از دوستانش میگوید: « ما به دنیا اومدیم تا مرتب بگیریم و از دست بدیم و باید خودمونو به این دل بستن و دل کندن ها عادت بدیم». ولی در سراسر فیلم در هراس از دست رفتن آخرین تعلق جدی زندگی اش یعنی وابستگی و علاقه پسرش دست و پا می زند و در تمام فیلم برای زنده نگه داشتن این آخرین تعلق تلاش می کند. در این راه حتی به سراغ مسایل مذهبی که گویا هیچوقت میانه ای با آن نداشته است می رود و سعی می کند خودش را تا حدودی هم به افکار زنان سنتی نزدیک کند. بدلیل متارکه با شوهر قبلی اش که منجر به از دست دادن پسرش شده است، خودش را گناهکار می داند و سعی می کند با آمدنش به امامزاده و دعا کردن اندکی از بار گناهانش کاسته شود.
در باطن برای حفظ کردن آخرین تارهای طناب تعلقش به پسرش تمام تلاشش را می کند ولی در ظاهر شعارهای مخالف این احساس درونی اش را به نزدیکانش حواله می دهد. در واقع در برخورد با غریبه هاست که حرفها و احساسات واقعی تر مانیا را می شنویم. معمولا آدمها در برخورد با نزدیکان شان دچار غرور بیشتری هستند، شاید بخاطر اینکه نمی خواهند شمایلی را که از خود در ذهن نزدیکان ساخته اند ضایع شود، غافل از اینکه هر روز در درون دچار تغییر و تحول می شوند ولی دوست دارند آنطور خود را به نزدیکان نشان دهند که قبلا وی را می شناختند، نه آن چیزی که در زمان حال است و در نتیجه چون در ذهن غریبه ترها شمایل از پیش ترسیم شده ای ندارند، راحت تر می توانند با آنها احساسات جدید درونی شان را قسمت کنند.
شاید به همین خاطر است که ماشین مانیا محلی است برای بروز شخصیت آدمهایی که وارد ماشین او می شوند. غریبه ها راحت تر درون شان را بیرون می ریزند.
دشواری مفهوم تعلق در این فیلم برای مانیا بخاطر نگاه سنتی جامعه مردسالارانه ای است که در آن زندگی می کند. وی مثل یک گزارشگر و روانپزشک سعی در درک لایه های مختلف شخصیتی زنانی دارد که داخل ماشین او می نشینند.
بررسی و مطالعه شخصیتی بازیگران اپیزود 9
کارل گوستاو یونگ روانشناس آمریکایی، چهار تیپ شخصیتی برای زنان قائل است:
دسته اول تیپ دخترانه ای که به آنها پرسفونیک می گویند و توانایی شان برای ازدواج کم است و عمدتا انسانهای وابسته ای هستند. به ازدواج مثل یک رویا نگاه می کنند و آن را خیلی دور می بینند و اکثر آنها هم ازدواج نمی کنند.
دسته دوم تیپ مادرانه ای دارند که بیش از حد مادر هستند و همه چیز زندگی آنها، ایفای نقش مادرانه آنها است و این دسته معمولا به آدم های دلسوز معروف هستند. فرزندانی که در خانواده ها جدا از مسئله سن و سال نقش محافظ سایرین را به عهده دارند و مثال خوبی برای این تیپ شخصیتی هستند.
دسته سوم تیپی هستند که به زنانگی شان بیش از همه چیز اهمیت می دهند و این دسته که معمولا ظاهر بسیار پر زرق و برقی دارند، به تنوع رنگی در پوشش اهمیت زیادی می دهند.
و بالاخره دسته چهارم زنانی هستند که قدرت گرایی بسیاری در آنها وجود دارد و به فعالیت های اجتماعی از نوع مردانه گرایش بیشتری دارند و بعضا حالت های زنانه و مادرانه شان را فراموش می کنند که این دسته دارای مشکلات فراوانی به خصوص در جوامعی نظیر جامعه ما هستند. این دسته از زنان گرایش به این دارند که جای پای مردان بگذارند و در جامعه معمولا به سراغ مشاغل مردانه می روند. یونگ معتقد است این دسته از زنان به این دلیل دچار این مسئله می شوند که از کودکی دچار تعارضاتی با مادرشان می شوند.
مانیا هم که حالت اقتدار گرایی دارد با شوهر و فرزندش دچار مشکل است و اصلا با زن بودن خودش مشکل دارد. دختری که سوار ماشین می شود منفعل است و اعتماد به نفس زیادی ندارد و اگر دچار مشکل عشقی شده است به این دلیل است که تجربه های عشقی آدمها برخلاف شخصیت آنها شکل نمی گیرد و نومیدی موجود در کلام دختر به دلیل این است که نمی داند چه می خواهد و حتی در بیان احساسات خود هم دچار تردید و ضعف است.
او به دلیل خصلت های شدید دخترانه اش در عشق شکست خورده است، عشق رویای اوست و نه آنچه که توانش را دارد. ارتباط مانیا و او هم به این دلیل یک ارتباط معنا دار و موثر است که این دو تیپ شخصیتی خیلی خوب می توانند با هم ارتباط برقرار کنند. مانیا که خود را اصلا مثل آن دختر نمی بیند با حالت های مردانه از طرف مقابل سئوال می پرسد و او هم که علاقمند به تسلیم شدن، مقابل از خود ضعیف تر است با میل و رغبت همه چیزش را می گوید.
اگر خصلت چهارم را در مانیا برجسته بدانیم دختری که سوار ماشین او شده است، خصلت دسته اولی ها در او بسیار خودنمایی می کند.
مانیا زمانیکه در سکانس نهم خبر خیانت معشوق آن دختر و نابودی عشقش را می شنود از دختر سئوال می کند: «بهمین راحتی تو رو فراموش کرده و رفته پی یکی دیگه !؟» و روی عبارت « بهمین راحتی !؟» هم چند بار تاکید می کند، پس نابودی این تعلقات هم برای "مانیا" ناگوار است، بر خلاف ادعایش که به دوستش میگوید به این تعلقها و ازدست دادنها نباید اهمیت داد، اما اگر این از دست دادنها برایش سهل باشد، چرا اینقدر تا آخر فیلم تلاش می کند عشق پسرش را به خودش جلب کند!؟
دختری که سوار ماشین می شود بخاطر شکست عشقی دچار یک تردید بزرگ در مورد همه چیز شده و پاسخش به همه سئوالات مانیا که احوال درونی او را کندوکاو می کند، اغلب « نمی دانم» است. او که برای رهایی از بند تعلق به پسر مورد علاقه اش تصمیم گرفته موهایش که معمولا برای یک زن بسیار مهم است را از ته بتراشد، در انتهای گفتگو بازهم می گوید که دلم می خواهد « او» باشد.
در بین گفتگوی آرام و سرشار از تامل آنها چیزی که مشخص است مرور خاطرات توسط هر دو نفر آنها در حین صحبت کردن است. هر دو در اعماق تفکرات خویش فرو رفته اند و چندان به پاسخ هایشان فکر نمی کنند.
دختری که موهایش را تراشیده است می گوید این کار را کرده است تا حس رهایی به او دست دهد ولی وقتی مانیا از او در مورد دلیلش بیشتر می پرسد با نگاه های خجالت زده و سر به پایین خنده های تلخی می کند که مفهوم آن هم نمی دانم است. انگار همه جواب های دختر نمی دانم است. حتی پیام های غیرکلامی اش.
نتیجه گیری
به نظر من آنچه یک محقق ارتباطی می تواند در اثری هنری مثل سینما که هنر به کمال رسیده ای است و ابزارهای متعددی جهت انتقال پیام به مخاطب را دارد، جستجو کند، شناخت اهداف کارگردان و نحوه رسیدن به این اهداف در فیلم است. بررسی روش های ارایه پیام کارگردان که با استفاده از نماها، دیالوگ ها، تدوین و ... انجام می شود و میزان تاثیر آن، از مهارت های یک کارشناس ارتباطی است که با آشنایی بیشتر با صنعت سینما زمینه ارایه نقدهای صحیح تر و خلاقانه تر را فراهم می آورد.
کیارستمی با وجود اینکه در این فیلم و بقیه فیلم هایش سعی می کند به مخاطب نشان دهد که تصمیم دارد عین واقعیت را به مخاطب نمایش دهد ولی اکثرا واقعیت را مثل صحنه های این فیلم دستکاری می کند. کیارستمی در فیلم 10 پس از سالها به زن پرداخته است و با آوردن زن هایی از طبقات مختلف سعی در این دارد که مخاطب نسبت به زنان اقشار مختلف جامعه شناخت پیدا کند.
هر چند کیارستمی در این اثر خود نیز مانند سایر آثارش بیننده را در هاله از تردید بین واقعیت و خیال رها می کند اما همانگونه که خود وی گفته است برای انتخاب روابط موثری که بین آدمهای حاضر در این فیلم وجود دارد زمان زیادی را صرف کرده است
فروش مجموعه کامل فیلم های عباس کیارستمی Abbas Kiarostami
فروش مجموعه فیلم های مجید مجیدی majid majidi
فروش مجموعه فیلم های امیر نادری amir naderi

فروش و تحلیل فیلم داش اکل اثر مسعود کیمیایی
بررسی تیپ و شخصیت در فیلم داش آکل
بدون تردید، یکی از مهمترین بازیهای جاودانه ی بهروز وثوقی که منجر به خلق شخصیت تمام عیار شده است در فیلم داش آکل ساخته مسعود کیمیایی است. بازی در نقش داش آکل برای بازیگر بسیار کار دشواری است. چه بسا که بازی کردن شخصیتی که در قواره و اندازه ی فهم خواننده همواره به صورت ابرقهرمان مانده است نه تنها که موجب دلهره و تشویش بازیگر میشود، بلکه غالبا نتیجه ی کار موجب خشم ناشی از دید ایده آلیستی تماشاگر نسبت به قصه ای که خوانده و ندیده یا به زبان دیگر هر آنچه را که خواسته دیده (در تخیل به زمان خواندن) میشود.
تماشاگر داش آکل سخت پسند است چرا که پیش از آن که فیلمی درباره ی این شخصیت دیده باشد دل داده ی کسوت پهلوان و جان شیفته ی مردی است که در قصه ی صادق هدایت خوانده است و در دل خود زخم دل این شخصیت را به عنوان سمبل عشق ممنوع، "عشقی که مجال و محل ابراز ندارد"، بارها حس کرده است! از آن گذشته، جدا از تماشاگر عادی سینما، منتقدان هنری آن روز تعصب و ارادت خاصی نسبت به صادق هدایت و آثارش داشته اند چرا که کانون نویسندگان ایران در اوج قدرت خود (دهه ی پنجاه) برقرار بود و هدایت را چون میراثی ابدی میدانست و هرگز حاضر نمیشد کسی این شخصیت ماندگار ادبیات داستانی را با نقایص یا حتی کمی فاصله از قدرت شخصیت پردازی صادق هدایت در گونه های دیگر هنر (سینما، تئاتر و . . .) متجلی کند. پس تا حد ممکن، سختی پذیرفتن نقشی که جامعه و مردم از آن ذهنیت دارند، را حس کردیم که این سختی مربوط به بازیگر میشود ولی کارگردان هم گرفتار سختی بیشتری است و باید مسئولیت نتیجه این اقتباس ادبی را به عهده بگیرد ــ از یک قصه ی چند صفحه ای فیلمنامه ای بنویسد که در قواره و اندازه همان قصه نویسنده اصلی باشد ــ شخصیت پردازی قهرمان داستان را در فیلم به قدرت نسخه ی ادبی بسازد و پیش ببرد.
طبیعتا کیمیایی ــ پس از نوشتن فیلمنامه داش آکل به هیچ بازیگر دیگری برای نقش آکل فکر نکرده است چرا که همانند دیگر انگشت شمار "مولفان" نسل قدیم سینمای ایران، بازیگر برگزیده خودش را داشت و بهروز وثوقی را قدم به قدم از اولین فیلمش بیگانه بیا (1345) با خود همراه کرد و گویی در داش آکل به اوج شکوفایی رساند. این همراهی چندساله به همدلی و تفاهمی بی مانند بین فیلمساز و بازیگر انجامید که بیش از آن که با اصول منطقی در کارگردانی توضیح پذیر باشد، متاثر از درک و شعوری دو جانبه است.
داش آکل قبل از هر چیزی محصول این تفاهم و درک و شعور دو جانبه است. بارها دیده ایم که در مورد فیلمهای شاخص بهروز وثوقی و کیمیایی مخاطبان این فیلمها نام هر دو را جداگانه به عنوان مولف میآورند، داش آکلِ کیمیایی ــ داش آکل بهروز وثوقی و یا قیصرِ بهروز وثوقی ــ قیصرِ کیمیایی، اما پس از بهروز وثوقی دیگر کسی نگفت، سفر سنگِ سعید راد و یا گروهبانِ احمد نجفی بلکه گفتند سفر سنگِ کیمیایی و گروهبانِ کیمیایی. کیمیایی به عنوان کارگردان و خالق اصلی فیلم داش آکل شخصیت پردازی قابل قبولی را به کنار دیالوگ نویسی استثنایی فراخور اثر ادبی داش آکل در فیلم انجام داده است.
در نگاهی عمیق به قصه، هدایت بر آن شده است نظم قصه هدایت را به هم بزند و به جای شروع از قبرستان، از معرکه گیری کاکارستم فیلم را شروع کند با توضیح هدایت در شروع قصه "همه اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکا رستم سایه هم را با تیر میزدند." به علاوه در نقاط مختلفی تفاوتهای فیلم و قصه ی هدایت را میبینیم که چون نتیجه اقتباس اثر هنری قابل احترامی است کسی به دنبال روشن کردن این تفاوتها نبوده است تا جایی که کیمیایی در پایان فیلم هر دو شخصیت قهرمان (آکل) و ضدقهرمان (کاکا) را میکشد که اصلا در قصه هدایت اینگونه نیست و به هیچ کس هم برنمیخورد چرا که کیمیایی به صحیح ترین شکل ممکن تلقی خود (میل خود) را در اقتباس میگنجاند و میداند به مدد بازی باورپذیر و کم نظیر بازیگرانش دچار مشکل نخواهد شد.
بهروز وثوقی با ظاهری متفاوت، گریمی متفاوت، سر طاس پهلوانی، زخم قمه به صورت، سبیل پهن، شکستگی ابرو، به هیات داش آکل درآمده است و با تمام درک و استعداد، خود را به درون این شخصیت برده است.
در فصل معرفی داش آکل که اولین مواجهه ی تماشاگر و داش آکل است به دلیل بازی بهروز وثوقی، بازی بهمن مفید که ترس از داش آکل را توأم با پرش چشم نشان میدهد و کارگردانی، مشکل تماشاگر با داش آکل و دیدن ایده آلی اسطوره برطرف میشود یعنی تماشاگر به دلش مینشیند و به رخ کشیدن قدرت داش آکل در این فصل گارد تماشاگر را میشکند و او همراه فیلم میشود.
وثوقی مثل همیشه راه رفتن خاصی را برای شخصیت پیدا کرده است، راه رفتنی که با بقیه راه رفتنهای بهروز تفاوت دارد، قدی بلندتر از همیشه دارد (به واسطه ی نوع کفش و کلاه) و دیالوگ ها را با حس درستی ادا میکند. علاوه بر اینها خلوت داش آکل را به خوبی بازی کرده است؛ داش آکل آدم تنهایی است که از تمام دنیا فقط یک طوطی دارد و در خلوت با او حرف میزند و درد دلش را به او میگوید، حتی پس از فصل مرگ حاجی و وصیت حاجی که امور زندگی اش را به آکل میسپارد و میمیرد داش آکل پس از بستن چشم حاجی کنار دیوار و آینه میرود و در خلوت به کرده ی حاجی پاسخ میدهد "کار خوبی نکردی حاجی . . . یه مرد وقتی مردِ که آزاد باشه . .. دیگه دست و پام تو زنجیره . . ."
نقطه ی کلیدی دیگر در بازی بهروز مواجهه با مرجان در قبرستان به وقت خاکسپاری حاجی است که در قصه ی هدایت اینگونه نیست و داش آکل مرجان را در خانه حاجی میبیند و نه در قبرستان. در فصل قبرستان مرجان از حال میرود و داش آکل کاسه ای آب میآورد و روبنده ی مرجان را بالا میزند که به صورت مرجان آب بزند، برای اولین بار صورت مرجان را میبیند. بهروز وثوقی با لرزش ناملموس اجزا صورت و حرکت عجیب چشمها مثل قدیمی (دید و یک دل نه صد دل عاشق شد) را در میمیک صورت به شکل کاملا منحصر به فردی بازی کرده است. آب به صورت مرجان میزند، دوباره آب میزند (از نوک انگشتان آب را میپراند) مرجان چشم در چشم آکل میگشاید و آکل درد پر از بغض عشق را به چهره میآورد. از این پس همه ی شخصیت دچار تحول میشود، مرجان را از زمین برمیدارند و میبرند و تکه ای پارچه ی سیاه از مرجان به زمین میماند. داش آکل آن را برمیدارد و در شال کمری خود کنار قمه اش میگذارد. شب به کافه اسحق میرود از پرِ شالش قدح خود را درمیآورد و اسحق از فرط تعجب به خاطر حضور داش آکل شراب پیرتر از شیراز را به او پیش کش میکند. . . حتی اقدس رقاصه کافه هم خوشحال و متعجب به سمت داش آکل میرود و مقابل او میرقصد، یکی از مشتریان شروع به ناسزا گفتن به اقدس میکند و او که پشت گرم حضور پهلوان شهر است و میداند جایی که آکل باشد صدای کسی بالا نمیرود با مرد درگیر میشود، مرد قمه میکشد که گیس اقدس را ببرد، آکل از جا کنده میشود. یکی از به یاد ماندنی ترین لحظات بازی بهروز وثوقی در این لحظه است که در حالی که به سمت درگیری میرود در حرک دیالوگ میگوید و رخ به رخ مرد میشود "قمه برای بریدن گیس زنها نیست. . . چشم همه ی لوطی های عالم به تو روشن . . ." تمام این بازی ها و یا بهتر بگویم این لحظات در بازی بهروز مبتنی بر مایه های اساطیری و آمیخته به کسوت پهلوانی شخصیت آکل است.
حتی در کافه اسحق هم، داش آکل به خلوت خود میرود و پارچه سیاه به جا مانده از مرجان را در دست دارد، به عشوه گری های اقدس هم چشمی ندارد و تاکید میکند، "فقط شراب منو اینجا کشونده برو ردِ کارت!"
بهروز مستی آکل را مستی طبیعی شخصیت و مستی شبیه به خود آکل بازی کرده است، یعنی داش آکل هم آمده که مست کند. شب تمام میشود. همه میروند. ساز زنها هم در حال رفتن هستند. آکل مست است، سرش بر تن اش بند نیست، در هر چند ثانیه محکم بودن همیشگی را مییابد و بعد رهایش میکند. به زبان دیگر بهروز طوری این لحظه را بازی کرده که انگار کسی در مستی پهلوانی را تقلید کند.
ساززن را صدا میکند به او انعام میدهد و علیرغم میل اسحق و اقدس به کوچه میزند. آکل پرصلابت در کوچه های شیراز تلوتلو میخورد، بر سکویی مینشیند و تصویری از مقابلش رد میشود (گزمه هایی که مردی را به زنجیر کرده اند) با دیدن مرد در زنجیر دست به پر شال میبرد، پارچه سیاه را بیرون میکشد و اشک از چشمان آکل سرازیر میشود. قدرت بازیگری بازیگر در این فصل که نوعی بازی over act و لبه تیغ به حساب میآید از جسارت و توان بالایی برخوردار است. بازی over act آمیخته به اغراق بیش از حد و فراخور تئاتر است تا سینما، بهروز وثوقی مستی های پهلوان را اینگونه بازی کرده است.
مهمترین و شاخص ترین بخش فیلم در بازیگری، فصل کتک خوردن آکل به دست کاکارستم و نوچه هایش در زیر گذر است. آکل مست است و خراب درونی عشقی ممنوع است، توسط کاکارستم به استهزا گرفته میشود تا جایی که کسانی که صدای خود را در مقابل او بالا نمیبردند او را دست به دست به این طرف و آن طرف میاندازند، قمه از شالش میکشند و میگویند "قَمُتو بده سلمونی محل واسه ختنه بچه ها!"
آکل در سکوت و درد و مستی کتک میخورد. کاکارستم با بازی قابل قبول بهمن مفید بازی بهروز وثوقی و مظلومیت آکل را تکمیل کرده است. کاکا دست به تیغ میبرد که سبیل آکل را بتراشد آکل به حرف میآید، دوربین به او نزدیک میشود بهروز وثوقی با صورت گل آلود و پر درد و پر از اشک مسلسل وار دیالوگ میگوید "دهن ات می چاد حروم لقمه . . . پست فطرت از کفتار کمتر . .. قسم به تیغ علی پا از پا برداری دو نیم ات میکنم . . . لچک به سر . . . رسوای شیرازت میکنم . . . فردا ظهر با قمه . . . تو خود تکیه بعد از تعزیه . . . که حسین شاهد من و تو باشه . . ."
بهروز وثوقی سعی میکند نشانه هایی بیرونی را در تکمیل حس درونی به کار گیرد و در این زمینه کاملا موفق نشان داده است.
پس از این بررسی های اجرایی یادآور میشوم که داش آکل یک شخصیت است و تمام ویژگیهای کاراکتر بودن را دارد:
1ــ حداقل یک ویژگی خاص دارد و بر آن اصرار و پافشاری میکند (عشق به مرجان و ظلم ستیزی)؛
2ــ کسی است که وجود دارد و وجودش تاثیرگذار است؛
3ــ وجود و عدمش یکی نیست؛
4ــ کسی است که انگیزه و قوه ی محرکه برای عمل دارد؛
5ــ کسی است که قادر است چیزی را تغییر دهد و یا از تغییر جلوگیری کند؛
6ــ کسی است که عمل میکند فقط حرف نمیزند و امکاناتش با حرفهایش میخواند؛
7ــ کسی است که صادق، روشن، قابل درک است و میشود با آن همذات پنداری کرد؛
8ــکسی است که در حوزه ی فاعلیت است نه در حوزه ی انفعال؛
9ــ نگاه را میدزدد و هیجان اولیه ایجاد میکند؛
10ــ کنش مند است و در رسوب ذهنی تماشاگر میماند.
متاسفانه مثال آوردن برای هر یک از 10 مورد بالا در این محدوده نمیگنجد ولی مورد ششم را کمی دقیق نگاه میکنیم.
داش آکل اگر پس از کتک خوردن از کاکا در حین مستی لب میگشاید و مسلسل وار دیالوگهایی را که گفتیم میگوید و قرار فردا را میگذارد، فردا قبل از حضور در کارزار ستیز با ظلم به زورخانه میرود و خود را برای عمل آماده میکند و در همان فصل از خدا میخواهد که عشق مرجان را از او بگیرد و در گود زورخانه اشک میریزد و پس از آن وارد تکیه میشود و پس از چند ساعت مبارزه که از کارگردانی بسیار قوی و سنجه ای برخوردار بوده، کاکارستم را از پا درمیآورد ولی او را نمیکشد چون از پیش تاکید کرده است، که سگ نمیکشد! پس از آنکه کاکارستم از پشت قمه را در کمر آکل فرو میکند برمیگردد و او را با دست خفه میکند!
بازی بهروز وثوقی در تمام این فصول بازی منحصر به فردی است. نوعی دانایی از پایان کار، نوعی به استقبال مرگ رفتن در بازی بهروز وجود دارد و کیمیایی هم راغب به ابراز این بخشها در بازی بازیگرش بوده است. آکل خودش میگوید: "مث سگ گله که خوراکش . . . استخونِ گوسفندهایی که خودش پاییده . . . میریزن جلوش که بخوره و سیر شه . . . خوراک نامردها و لاف زن ها هم تاریکیه" و بعد خودش در پایان خوراک نامردها و تاریکی میشود!
هدفم از بازگویی صحنه های فیلم در این نوشته روشن کردن کار سخت بازیگر در ایفای نقش شخصیت است، آن هم شخصیتی با قواره های نامرسوم در سینما.
آنچه مهم است این که بهروز وثوقی به خوبی از ایفای نقش اساطیری داش آکل برآمده و علاوه بر ظلم ستیزی و پهلوانی، عاشقی داش آکل را به بهترین شکل ممکن ایفا کرده است؛ بازی در خلوت و بازی در سکوت را برای اولین بار از خود نشان داد و فراز و نشیب مختلف این شخصیت را در طول و عرض کاراکتر جان بخشید. به علاوه تلاش وثوقی در داش آکل پیوند بازی حسی و درونی با بازی ظاهری و بیرونی است.
هر چه بیشتر فیلم و بازیگری فیلم را تحلیل کنیم نبوغ بازیگر و درک و شعور مشترک کارگردان و بازیگر مورد علاقه اش بیشتر معنا میشود.
ناگفته نماند بازی بهمن مفید و شهرزاد در نقش های کاکارستم و اقدس از هیچ نقصی برخوردار نیست.
منتقدان سینمای ایران از فیلم داش آکل به عنوان بهترین سیاه سفید سینمای ایران یاد میکنند که در سال 1354 توسط استاد فیلمبرداری سینما نعمت حقیقی فیلمبرداری شده است.
درخصوص احاطه و تسلط بهروز وثوقی در فیلم داش آکل و بررسی لحظه به لحظه فیلم بیش از این میشود نوشت که در فرصت یک شماره نمیگنجد.
DVD 1 قیمت 1000 تومان
کیفیت کپچر TV - کیفیت ندارد- در حدی هست که بتوان تاریخ سینمای ایران وسبک کیمیایی را بررسی کرد
آثار دارای زیر نویس فارسی
برای خرید فیلم با ایمیل من تماس بگیرید film_mashhad@yahoo.com
اگر به ایمیل دسترسی ندارید با شماره 09360399421 تماس بگیرید
لطفا فقط برای خرید زنگ بزنید به اس ام اس پاسخ داده نمی شود.
فروش و تحلیل فیلم حسن کچل
نویسنده و کارگردان: استاد علی حاتمی
مدیر فیلمبرداری: نصرت الله کنی
موسیقی: بابک بیات، اسفندیار منفردزاده
چهره پردازی: ایرج صفدری
عکاس: امیر نادری
ضربی خوانی تیتراژ : استاد مرتضی احمدی
شعر: علی حاتمی
آواز: عهدیه، کورس سرهنگ زاده، مهتاب، سوسن، افشین
بازیگران: پرویز صیاد، کتایون، صادق بهرامی، حسن خیاط باشی، حمیده خیرآبادی، یدالله شیراندامی، سیروس ابراهیم زاده، حسن رضایی، ثریا بهشتی،منوچهر احمدی،
سال ساخت: ۱۳۴۹
خلاصه داستان:
چل گیس، دختر حاکم، در طلسم دیو گرفتار می شود و حسن کچل توسط مادرش برای کسب تجربه از خانه رانده می شود. حسن در باغ مرموز با چل گیس آشنا می شود و به او دل می بندد. همزاد حسن به او می گوید که با فدا کردن جانش قادر خواهد بود طلسم دیو را بشکند. حسن ابتدا آرزو می کند شاعر بشود. اما وقتی به شاعری برمی خورد که برای کالاهای تجاری شعر می گوید از شعر گفتن منصرف می شود. او سپس آرزو می کند دوستی داشته باشد تا با او درددل کند. اما دوست یک رنگی پیدا نمی کند و پس از آن تصمیم می گیرد پهلوان شود. اما پهلوانی را می بیند که فقط در فکر شکست دادن رقبای خویش است. چل گیس به حسن می گوید که برای نجات دادن او بایستی شیشه عمر دیو را بشکند. حسن از سر خلوص و عشق می پذیرد عمرش را بدهد تا چل گیس آزاد شود. دیو که فداکاری حسن را می بیند از گرفتن جان او صرف نظر می کند. همزاد حسن با گفتن بسم الله غیب می شود و حسن و چل گیس به وصال هم می رسند.
بررسی فیلم :
حسن کچل یک فیلم کاملا عرفانی است و نشانه های بسیاری دارد از شروع کار که درویش مثنوی خوانی میکند و علانا هدف داستان را از قول موسیچه ی منطق الطیر عطار بیان میدارد و میگوید که میخواهد حرفش را با موسیقی بزند و یا بعبارت دیگر به حسن میگوید که سخنت را در غالب موسیقی بگو .
حسن کچل در بازار سمبل انسان سرگشته در دنیا و متحیر از زرق و برق دنیاست . زمانی که درویش میاید و شروع به خواندن میکند و گویی اسراری را بازگو میکند تمام دنیای بازیچه از حرکت میایستد و یا بعبارتی در مقابل کلام او علی رغم وجودشان کم رنگ میشوند و حسن مفتون او را دنبال میکند و با کلام پایانی درویش سلوک حسن آغاز میشود و او مانند تمام انسانها تنها و بی پناه است و به حمامی پناه میبرد در آنجا همزاد حسن آشکار میشود که وظیفه ی راهنمایی او را دارد ( در غالب یک جن و … ) حسن از طرفی به صدایی بی همتا شیفته شده و کم کم عشقش ژرفا پیدا میکند و با راهمناییهای همزادش مرحله به مرحله کامل میشود و در هر مرحله حاضر میشود برای رسیدن به عشق مقداری از عمرش رابدهد تا آخر کار که قبول میکند که تمام عمرش رابدهد و د ر واقع عاشق پاکباز میشود و به وصل یار میرسد و به قول خود نیز پایبند است که نشان از انسان سالم و بدون غرض دارد و …
این داستان در لفافه یی از عوام پسندی با استفاده از موسیقی جذاب و کنایات فراوان که اشاره به همه ی آنها دراین مجال نمیگنجد شکل گرفته و شنایی حاتمی بعنوان نویسنده و کارگردان اثر را از عوالم عرفانی بوضوح آشکار میسازد بسان مولوی که نکات نغز عرفانی در لفافه یی از داستان بیان میدارد.
بعبارتی داستان کچل عاشق داستان خود ماست که ظاهر در خور دلدار نداشته و ندارد اما آنچه در نهایت بدادش میرسد صفای دل است .
بشنوید ای دوستان این داستان — خود حقیقت نقد حال ماست آن
- من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود
- چرا آستینو نکندی ؟
- آستین دیگه دستم شد
- چرا دستتو نکندی ؟
- دستم دیگه تنم شد.
- چرا تنتو نکندی ؟
- تنم دیگه سرم شد
- چرا سرتو نکندی ؟
- چی سرمو ؟
سر من ، منم دیگه ، سر تو تویی دیگه !!
DVD 1 قیمت 1000 تومان
کیفیت کپچر TV باید توجه کرد که کیفیتی که از فیلم های هالیوودی
انتظار می رود را نباید از این فیلم داشته باشیم

فروش و تحلیل فیلم خانه جهنمی اثر سوسن تسلیمی
خانه جهنمی
Husihelvete
کارگردان:سوسن تسلیمی
بازیگران:Melinda Kinnaman - Carolina Rauf - Hassan Brijany - Meliz Karlge - Bibi Azizi
درباره فیلم
اولین فیلم بلند سوسن تسلیمی. هنرپیشه توانا و مهاجر ایرانی مقیم سوئد در مقام کارگردانی، درامی سیاه در مورد یک خانواده ایرانی ساکن سوئد است. خانوادهای مرکب از یک پدر و مادر و دو خواهر
و یک برادر و مادربزرگ پدری.
مینو، یکی از خواهران که مقیم آمریکاست به بهانه عروسی گیتا خواهرش به سوئد میآید. دوری وی از خانواده از او شخصیتی ساخته که مورد اعتراض پدر خانواده است. ادامه فیلم در بستر همین اختلاف پیش میرود.
پدر با فرهنگ ایرانی به سوئد مهاجرت کرده است. تقابل فرهنگ اینجا و آنجا، برای وی فضایی را ساخته است که روابط خانوادگیاش را تحت تاثیر قرار داده و تنشهای بین افراد خانواده از یک طرف و پدر از طرف دیگر، پایان ناپذیر به نظر میرسد. در این میان مادربزرگ، خود جبههای جداگانه
دارد ولی در خلوت خود راحتتر با این فرهنگ بیگانه کنار میآید.
فیلم به عنوان کار اول یک کارگردان، قابل قبول و موفق است.خانم تسلیمی حرفهای زیادی برای گفتن دارد که به سادگی در یک فیلم نمیگنجد. فیلم میتوانست به مسائل و مشکلات کمتری از این خانواده بپردازد. کما اینکه سکانسهایی نیز در فیلم زائد به نظر میرسد که برای نمونه میتوان از آنچه بر مینو در آمریکا
رفته نام برد. سکانسی که دوبار عینن تکرار میشود. گیرم در پایان دومی، وی به زبان میآید که میخواهم به خانه برگردم. -این خانه هم البته خانهای در سوئد است و نه ایران.-
شخصیتهای دیگری در فیلم هستند که بسیار سطحی و گذرا به آنها اشاره میشود و سناریو از آنها میگذرد. شخصیتهایی که خود میتوانند قهرمان فیلمنامه دیگری باشند. از جمله کریم که جانباز جنگی است. این جانباز در سوئد چه میکند و به دنبال چیست؟ نمیدانیم. او میتوانست هر کس دیگری هم باشد از این مثالها باز هم میتوانم بیاورم که البته همه و همه مربوط به سناریو است. با نگاهی به پشت صحنه فیلم و نیز بازی هنرپیشهها میتوان به درستی نتیجه گرفت که کار خانم تسلیمی در مقام کارگردانی قابل تحسین است. هدایت و بازی گرفتن از کسانی که حداقل دو سه تن از آنها بازیگران آماتور بودهاند. کار طاقت فرسایی بوده است.
موسیقی فیلم تلفیقی از ملودی های ایرانی و عربی و کلن شرقی است و طبیعی هم هست. از اینکه در عروسی از ریتمهای ایرانی مربوط به این گونه مراسم استفاده نشده بود، کار کم نظیری بود. البته ارکستر با برنامهای که برای جشن تدارک دیده بود، طبعن نمیتوانست ایرانی باشد.
فضای فیلم همان گونه که گفتم فضایی سیاه است. فیلم، فیلم تلخی است. روابط انسانهایی با وطن گمشده. در تبیعد خود خواسته یا نخواسته که به هر صورت به ریشه و علت آن پرداخته نمیشود و نیازی هم نبوده
چرا که حرف فیلم بر سر علل این سردرگمی فرهنگی نیست. آن چه که هست همین سردرگمی است. سردرگمی کسانی که می خواهند در فضایی بیگانه با فرهنگ خود زندگی کنند بی آن که بهای آن را بپردازند. چیزی که به درستی در مورد آن می توان گفت که : به جهنم، بگذار....
کارگردان تمامی اعضای خانواده را در پایان جمع میکند. جمعی که از پدر فقط صدای وی به گوش میرسد. صدایی که نشان از تسلیم وی به شرایط حاکم دارد.
خانم تسلیمی به کلام نیاورد ولی فیلمش صدور یک حکم است:
در آن سوی مرزها، هیچ آغوش بازی در انتظار کسانی که با فرهنگ این سوی مرزها به آنجا میروند نیست.
DVD 1 بازیرنویس فارسی قیمت:1000 تومان
آثار دارای زیر نویس فارسی
برای خرید فیلم با ایمیل من تماس بگیرید film_mashhad@yahoo.com
اگر به ایمیل دسترسی ندارید با شماره 09360399421 تماس بگیرید
لطفا فقط برای خرید زنگ بزنید به اس ام اس پاسخ داده نمی شود.
نظرات ()